چه سال خوبی ! حال و روزم را با این غزل علیرضای قزوه تر و تازه کرده ام
خوش به حال من ...
شبانی
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
تمام هستی ام را نذر آن دردانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
فروردین 1388
+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت1:38توسط علی هوشمند |

