تبليغاتX
کلمینی یا حمیراء ...
به محمود درویش
 

 

ما دو چوب کبریت خمار بودیم

خفته در پنهانخانه های نمور

یکی در این سوی روزگار

در حسرت سوختن

یکی آنسوی دیگر

در آستانه ی انفجار

 

من

 میخواستم جراتی باشم

برای برافروختن شمعی شاید

تو

میخواستی بدعتی  باشی برای

ایتدای بمبی

آغاز نارنجکی

 

من می خواستم

برادرانم را از شب گرگ برهانم

تو می خواستی

گرگها را از جان برادرانت دور کنی

 

من در شبی زمستانی

پیراهن برادرانم را در خیابان ها برافروختم

و تو شب ها و روزهای فراوان در بیایان ها

رد گام گرگ ها را خنثی کردی

 

سالها از آن روزها گذشت

ما چوب کبریت های نگران

به هم رسیدیم

در حالیکه هر دو شاعر شده بودیم

و در پیاده رو ها

در جستجوی پیراهن برادرانمان

دوشیزگان شگفت را بو می کشیدیم ...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت15:24توسط علی هوشمند |
من یوسفم پدر !
 

                                                  محمود درویش درگذشت 

                                                                    

                                                                       

 

« شعری از محمود درویش

 من یوسفم پدر

 

من يوسفم پدر
پدر!برادرانم دوستم نمي‌دارند
پدر!مرا همراه خود نمي‌خواهند
آزارم مي‌دهند
با سنگريزه و سخنم مي‌رانند
مي‌خواهند كه من بميرم تا به مدحم بنشينند
آنان در خانه‌ات را به رويم بستند
از كشتزارم بيرون كردند
پدر!آنان انگورهايم را به زهر آلودند
پدر!آنان عروسك‌هايم را شكستند
آن گاه كه نسيم گذشت و با گيسوانم بازي كرد
آنان رشك بردند و بر من شوريدند
و بر تو شوريدند
مگر من با آنان چه كرده بودم، پدر
پروانه‌ها بر شانه‌هايم نشستند
خوشه‌ها به رويم خم شدند
و پرنده بر كف دستانم فرود آمد

با آنان چه كرده بودم،پدر
و چرا من؟
تو يوسفم ناميدي
آنان به چاهم انداختند
و به گرگ تهمت بستند
حال آن كه گرگ مهربان‌تر از برادران من است

آي پدر
آيا من به كسي جفا كردم
وقتي كه گفتم: به رويا يازده ستاره ديدم
و خورشيد و ماه را
ديدم كه بر من سجده مي‌برند

 

ترجمه : عبدالرضا رضایی نیا

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت0:40توسط علی هوشمند |
 

غزلی از  ابوالمعانی  میرزا عبدالقادر بیدل مولوی

حيرتيم اما به وحشت ها هم آغوشيم ما
همچو شبنم با نسيم صبح خاموشيم ما

هستي موهوم ما يک لب گشودن بيش نيست
چون حباب از خجلت اظهار خاموشيم ما

شور اين دريا فسون اضطراب ما نشد
از صفاي دل چو گوهر پنبه در گوشيم ما

خواب ما پهلو نزد بر بستر ديباي خلق
از ني مژگان خود چون چشم خس پوشيم ما

بحر هم نتواند از ما کرد رفع تشنگي
جوهريم آب از دم شمشير مي نوشيم ما

گاه در چشم تر و گه در مژه گاهي به خاک
همچو اشک نااميدي خانه بر دوشيم ما

شوخ چشمي نيست کار ما به رنگ آينه
چون حيا پيراهني از عيب مي پوشيم ما

چشمه ي بي تابي اشکيم از طوفان شوق
با نفس پر مي زنيم و ناله مي جوشيم ما

مرکز گوهر برون گرد خط گرداب نيست
هرکجا حرفي از آن لب سرزند گوشيم ما

کي بود يا رب که خوبان ياد اين بيدل کنند
کز خيال خوش دلان چون غم فراموشيم ما

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت16:27توسط علی هوشمند |

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

http://mozikali.blogfa.com/