ما دو چوب کبریت خمار بودیم
خفته در پنهانخانه های نمور
یکی در این سوی روزگار
در حسرت سوختن
یکی آنسوی دیگر
در آستانه ی انفجار
من
میخواستم جراتی باشم
برای برافروختن شمعی شاید
تو
میخواستی بدعتی باشی برای
ایتدای بمبی
آغاز نارنجکی
من می خواستم
برادرانم را از شب گرگ برهانم
تو می خواستی
گرگها را از جان برادرانت دور کنی
من در شبی زمستانی
پیراهن برادرانم را در خیابان ها برافروختم
و تو شب ها و روزهای فراوان در بیایان ها
رد گام گرگ ها را خنثی کردی
سالها از آن روزها گذشت
ما چوب کبریت های نگران
به هم رسیدیم
در حالیکه هر دو شاعر شده بودیم
و در پیاده رو ها
در جستجوی پیراهن برادرانمان
دوشیزگان شگفت را بو می کشیدیم ...
محمود درویش درگذشت
« شعری از محمود درویش
من یوسفم پدر
من يوسفم پدر
پدر!برادرانم دوستم نميدارند
پدر!مرا همراه خود نميخواهند
آزارم ميدهند
با سنگريزه و سخنم ميرانند
ميخواهند كه من بميرم تا به مدحم بنشينند
آنان در خانهات را به رويم بستند
از كشتزارم بيرون كردند
پدر!آنان انگورهايم را به زهر آلودند
پدر!آنان عروسكهايم را شكستند
آن گاه كه نسيم گذشت و با گيسوانم بازي كرد
آنان رشك بردند و بر من شوريدند
و بر تو شوريدند
مگر من با آنان چه كرده بودم، پدر
پروانهها بر شانههايم نشستند
خوشهها به رويم خم شدند
و پرنده بر كف دستانم فرود آمد
با آنان چه كرده بودم،پدر
و چرا من؟
تو يوسفم ناميدي
آنان به چاهم انداختند
و به گرگ تهمت بستند
حال آن كه گرگ مهربانتر از برادران من است
آي پدر
آيا من به كسي جفا كردم
وقتي كه گفتم: به رويا يازده ستاره ديدم
و خورشيد و ماه را
ديدم كه بر من سجده ميبرند
ترجمه : عبدالرضا رضایی نیا
|
غزلی از ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل مولوی حيرتيم اما به وحشت ها هم آغوشيم ما هستي موهوم ما يک لب گشودن بيش نيست شور اين دريا فسون اضطراب ما نشد خواب ما پهلو نزد بر بستر ديباي خلق بحر هم نتواند از ما کرد رفع تشنگي گاه در چشم تر و گه در مژه گاهي به خاک شوخ چشمي نيست کار ما به رنگ آينه چشمه ي بي تابي اشکيم از طوفان شوق مرکز گوهر برون گرد خط گرداب نيست کي بود يا رب که خوبان ياد اين بيدل کنند |

