يا بنی آدم
از ديده به حق منزلی نيست
و از زبان ها بدو راه نيست
و سمع، شاهراه زحمت گويندگان است
و دست و پای مکان حيرتند
کار با دل افتاده است
بکوشيد تا دلی به دست آريد
که چون دل بيدار شد او را به يار حاجت نيست
( رابعه عدويه )
می خواهمت از جان و دل اما نمی دانی
ای ماه سیمای من ای خورشید پیشانی !
ای چشمهایت آفتاب صبح فروردین
و ای دستهایت رحمت ابر زمستانی
ای شانه هایت تکیه گاه گریه های من
در روزهای ابری و شب های بارانی
گیسو پریشان کن پریشان تر که می خواهم
تا زنده ام خوش بگذرانم در پریشانی
اینجا دلم خون است باور کن عزیز من !
اینجا دلم خون است از این دلهای سیمانی
مردان این سامان زبانم را نمی دانند
من مانده ام ای عشق و سنگستان نادانی
می خواهم امشب با تو باشم هر چه بادا باد
چون ذورفی کوچک در این دریای طوفانی
ریچارد براتیگان (1984-1935)
برگردان: گلاره جمشیدی
هی، تو اونقدر قشنگی که کم مونده بارون بباره
اوه، مارسیا
دلم می خواد زیبایی بلوندِ بلندت
در مدرسه تدریس بشه
تا بچه ها یاد بگیرن
که خدا
مثل موسیقی
توی پوست
زندگی می کنه
و مثل یک هارپسیکورد درخشان
به صدا در میاد
دلم می خواد برگه های گزارش مدرسه
اینطوری بشه:
بازی کردن با چیزهای شیشه ای ظریف: 20
جادوی کامپیوتر: 20
نامه نوشتن برای کسایی که عاشقشون هستی: 20
کشف چیزهایی در مورد ماهی: 20
زیبایی بلوندِ بلندِ مارسیا: 20+ !
Gee, You're So Beautiful That It's Starting To Rain
Oh, Marcia,
I want your long blonde beauty
to be taught in high school,
so kids will learn that God
lives like music in the skin
and sounds like a sunshine harpsicord.
I want high school report cards
to look like this:
دوست گربه ماهی تو
اگه می تونستم
شکل یه گربه ماهی زندگی کنم
بر چارستونی از پوست و مو
در عمق یه برکه
و تو
یه روز عصر
وقتی که ماه می درخشید
می اومدی
اون پائین
تو خونه ی تاریکِ من
و می ایستادی اونجا بر لبه ی علاقه ی من
و فکر میکردی:
"لبِ این برکه چه قشنگه. کاشکی یه نفر دوستم داشت."
من دوستت داشتم و دوست گربه ماهی ت بودم
و این فکرای تنهایی رو از سرت بیرون می کردم
و تو یه دفعه به آرامش می رسیدی
و از خودت می پرسیدی:
"یعنی هیچ گربه ماهی ای توی این برکه هست؟
به نظر میاد جای معرکه ای براشون باشه."
Your Catfish Friend
If I were to live my life
in catfish forms
in scaffolds of skin and whiskers
at the bottom of a pond
and you were to come by
one evening
when the moon was shining
down into my dark home
and stand there at the edge
of my affection
and think, "It's beautiful
here by this pond.I wish
somebody loved me,"
I'd love you and be your catfish
friend and drive such lonely
thoughts from your mind
and suddenly you would be
at peace,
and ask yourself, "I wonder
if there are any catfish
in this pond?It seems like
a perfect place for them."
من در قرن بیستم زندگی می کنم
من در قرن بیستم زندگی می کنم
و تو اینجا کنار من خوابیده ای
ناراحت بودی وقتیکه خوابت برد
من هیچ کاری نمی تونستم برات بکنم
ناامید شدم.
صورتت اونقدر قشنگه که نمی تونم از شرح دادنش دست بردارم
و هیچ کاری از دستم بر نمیاد که خوشحالت کنم
وقتی که خوابیدی.
I Live In The Twentieth Century
I live in the Twentieth Century
and you lie here beside me. You
were unhappy when you fell asleep.
There was nothing I could do about
it. I felt hopeless. Your face
is so beautiful that I cannot stop
to describe it, and there's nothing
I can do to make you happy while
you sleep.
نقطه سر سطر ...........................
به هوش بودم از اول
که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم
نه عقل ماند
و
نه هوشم …
.
جنونت مستدام
ای عشق…
عجب نمکی است
این سپید
این برف ...
عجب نمکی است
این کبک که می خرامد
این اندام پر شکوفه
که می سراید
می آید
عجب نمکی است
این لب
این لبخند
که در شریان هایم جاری می شود
و رودخانه ای می شود
شور شور
و می گذرد از اتوبان تهران ـ قم
به مقصد بوشهر
عجب نمکی است
که میگیردم
به سفره ی ناشتا
و سکوتی که می بارد
از پشت شیشه
از پشت پنجره
و مه را ستونی می کند
به ارتفاع آبی نیلوفر
عجب نمکی است
که اردیبهشت می بارد
می بارد
و مرا می گیرد
مثل سگی هار...
و مومیای مرا نگاه می دارد
به صبح رستاخیز ...
عجب نمکی است این شیطان !
این شیطان کوچک !!
لطفا به من فکر کنيد
به من
که دارم از دست مى روم
در حاشيه ى کتابهايى
که پيش از اين نبود
نه در کتابخانه ملى موريانه ها
و نه در طاقچه اتاق شما
شهروند گرامى
درست پانزدهم برج است
لطفا به من فکر کنيد
به من که دستانم تهى است
و ضربان قلبم
بدجورى مى زند
و در اين دايره ى نمناک
سرم گيج مى رود
و فشار خونم بالا مى آيد
به تراکتورى تنها
که روزگار
مجالش نداد
تا ديپلم بگيرد
به تراکتورى تنها
که کتابهايش را شخم مى زند
پى چيز تازه اى
و نمى داند
عاشقانه هايش را
براى شما شهروند گرامى بخواند
يا ملك الموت
كه پشت در ايستاده است
به انتظار...
حالا در آخر اين شعر
شما شهروند گرامى
مختاريد
به هر چه مى خواهيد فكر كنيد
در سردخانه
همه چيز مهياست
كتابهاى تازه
مجلات وزين
سوژه هاى بكر
و همسايه هاى شكلاتى فراوان
كه به من فكر مى كنند
و به جيغ آمبولانسى
كه گم مى شود
در برودت اين شب قطبى
حالا خدايش رحمت كناد
جوان ناكام
شاعر شيرين سخن
مرحوم مغفور جنت مكان خلد آششيان
على هوشمند
حالا خواهش مى كنم
جيغ بكشيد
مثل آمبولانس ...
«دوستت دارم »
پشت پلک هایم می نویسم و
در پای آن دو نرگس نایاب
زانو می زنم و
برای همیشه
چشم فرو می بندم
حالا باید بدانی چه می گویم
محبوب من !
حالا باید بدانی
که چه می گویم !

