دارم می روم ترکیه با جمعی از دوستان شاعر
یک سفر فرهنگی به قونیه و استانبول...
بت کشمیری ام رطلش گران است
لبش خرم ترین باغ جهان است
شکسته خط نستعلیق زلفش
کنون سر مشق رسم عاشقان است
بهار جلوه اش نهج البلاغه است
لب لعلش مفاتیح الجنان است
بخارای خیالش خرم و شاد
سرودش بوی جوی مولیان است
خراسان قدیم چشمهای ش
شگفتی های سبک اصفهان است
تنی دارد بدیع و حیرت انگیز
که وصفش خارج از فن بیان است
خرامش شور رستاخیز دارد
نگاهش فتنه ی آخر زمان است
دلم خاقان چین دامنش باد
شهید گوشه ی پیراهنش باد !
آویزان بر بند رخت توام
زیرپوشی خجسته
که در پرنیان نسیم و
پگاه ترانه
دلشوره ی خواب های تو را دارد
ای آفتاب فرو خفته
در اتاق خواب سالیانم ! ...
گلی از بهار امسال ...
برای او که حالا رفته است تا در سیاره ای دور گل بچیند
لبی از بوسه می دزدم
و تبی از ترانه
و شرم ناک می افتم
کنار همه ی ارديبهشت هات
فاصله ای نمی خواهم
پيرهنی
مرزی
گذرنامه ای
می خواهم بزنم بيرون
از تن
از پيراهن
و بفرستم در هوا
بخار گس نفس هام
و ببوسم آن خطوط معطری
که از غزل های حافظ
گريخته اند
به دامن بوسه هام
لبی از بوسه می دزدم
و گلی از بهار امسال
برای تو می آيم
برای تو می رقصم
برای تو می ميرم ...

