تبليغاتX
کلمینی یا حمیراء ...
ملکوت ملاحت
امشب شب قشنگیه . از اون شبای دوشت داشتنی. شب ستاره بارون زمین و آسمونا ! شبی که میشه زیر نم نم بارون مبارکش تا دورای دور قدم زد . شبگردی و مستی کرد .عربده کشید .ترانه خوند و کلی در خود رقصید .از این شبا کم دست میده . اینکه مجال حالی دست بده و با این کیبورد که امشب غرق شکوفه و نوره تا ارتفاع آسمونا پرواز کرد ...شبی که میشه رها شد ...پرواز کرد و رفت تا اون دورای دور.

من مرد آبهای دورم . تراکتوری تنها که همه ی عاشقانه هاشو  در باد گم کرده و دنبال گم شده ش سالهاست که چشمش را به ماسه ها سپرده ...امشب فرصتی و خلوتی دست داده تا شادیشاشو در جشنواره ای منتشر کنه که صدای ساز و آوازش از هفت آسمونا به گوش میرسه...

بعثت پیغامبر و عشق و مهربانی به همه شما تبریک میگم و شما را دعوت میکنم به یه غزل که سروده سالهای گذشته ی منه ... درود بر محمد مصطفی (ص) ...درود

بوی ترانه های ازل می دهد لبت

خوش باش خوش که طعم عسل می دهد لبت

لب نیست نازنین ملکوت ملاحت است

بوی سبوی عزوجل می دهد لبت

بگشای آن طراوت فرزانه را که باز

ما را شبانه ذوق غزل می دهد لبت

الله اکبر از تو که با حمد بوسه ای

معنای ناب خیر عمل می دهد لبت

گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است

بوی سبوی عزوجل می دهد لبت

خ

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت0:31توسط علی هوشمند |
خلاصه ی اخبار
برای فردای روشن لبنان 

 

اخبار شامگاهی :

باغی شکفت دیشب

 بغضی شکست امروز

در کوچه های «قانا»

         در خون طپید لبخند

مردان آسمانی  از رهگذار پرواز

بی پا و سر دویدند

مرغان باغ تصویر

از پرده های منقوش، بی بال و پر دویدند

دست شقاوت محض

آشفته کرد ،خواب

         پروانه های معصوم !

اخبار بامدادی :

بینندگان مغموم!

صبح شما به شادی!

در جبهه های پیکار

                در جنگ نابرابر

بین  بهار و پاییز

                شد با شکوه بسیار، اردیبهشت ،تکرار

از کوچه های «صور» و

               تا باغ های «بیروت»

شعری شکفته بشکوه

صبحی دمیده در خون

خورشید ، بی توقف

سر میزند شکوفان

                       از باغ های زیتون

 

صبحت به خیر بیروت !

صبحت به خیر لبنان!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت18:9توسط علی هوشمند |
گفت و گو با شیخ طالب عاشوری

گفت و گو با شيخ طالب عاشوری

شیخ طالب عاشوری عضو شورای شهر دیر است . او در دور دوم انتخابات شوراها توانست با نطق ها و وعده های خود رای اول مردم شهر دیر را از آن خود کند .پدر وی در انتخابات شورای شهر بردخون دیر شرکت کرد  و توانست همچون فرزند رای اول آن شهر را به دست آورد اما برادر وی که در شهر آبادان خود را نامزد شورای شهر کرده بود متاسفانه نتوانست با رقبای قدر خود دست و پنجه نرم کند و رای لازم را به دست آورد

. شیخ طالب امروز به چهره ی شناخته شده ای تبدیل شده است . می گویند آوازه نطقهای وی در ایام تبلیغات تا تهران نیز رفته بود و موسوی لاری وزیر وقت کشور خود شخصا پیگیر وضعیت آراء شیخ طالب شده بود . شیخ طالب در انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز روانه ی تهران شد و در وزارت کشور حضور یافت و  به عنوان نامزد ریاست جمهوری نام نویسی کرد که متاسفانه مورد تایید شورای نگهبان واقع نشد . این گفت و گو در آن روزها باشیخ طالب صورت گرفت در گرماگرم انتخابات نهم ریاست جمهوری . قرار بود در پیغام چاپ شود که به دلایلی از درج آن خودداری کردم . حالا که از آن روزها می گذرد و شیخ ما قرار است مجددا در انتخابات امسال شوراها حضور یابد این گفت و گو تقدیم می گردد . باشد که تبلیغی باشد برای حضور مجدد وی گرچه خود از هرگونه تبلیغ بی نیاز است

اسم ؟

شيخ طالب عاشوری

متولد ؟

بردخون دير

شغل ؟

مستخدم مدرسه ،عضو شورای شهر ، عضو كميسيون بانوان شورای شهر دير،مسئول موسسه خيريه حضرت زهرا ، روضه خوان و مداح اهل بيت و ان شاءالله تا دو ماه ديگر رئيس جمهور ايران

تحصيلات ؟

سيكل ناقص و تحصيلات حوزوي؟

محل تحصيل ؟

حوزه علميه خورموج

شيخ طالب كيست؟

بنده مخلص خدا و خدمتگزار صديق مردم

انگيزه برای حضور در انتخابات ؟

خدمت به مردم محروم ، رفع مشكلات اقتصادی ، تسهيل در امر ازدواج جوانان ، رسيدگی به امور يتيمان و بيوه زنان و آشنا كردن زنان به حقوقشان.

راز موفقيت در انتخابات شورای شهر دير ؟

صداقت در سخن ، نطقهای آتشين و حرفهای تازه به جوانان

چه اندازه به وعده های خود عمل كرديد؟

كل وعده های من عملی شده است از اتوبوس دريايی بگيريد تا زيبا سازی ساحل و و و

اما استخر سر پوشيده بانوان چه ؟

آن هم به اميد خدا ساخته می شود .در دستور كار من است .

اما زنان به عنوان حاميان جدی شما از شما گلایه مندند

زنان نور چشمان ما هستند كمی دندان بر جگر بگذارند استخرشان آماده می شود .

آقا پسرها چي؟ آنها هم معتقدند تو زير قولت زده ای ؟

نه بخدا . ان شاءالله مشكل آنان هم حل می شود . من خيلی به فكر آنان هستم بقول عربها شووی شووی آهسته آهسته

پس شما معتقد به سياست گام به گاميد ؟

دقيقا ، همه چيز بايد آرام حركت كند بقول فايز دشتستانی: رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود

ولی اين بيت از فايز نيست از حافظ شيرازيست

خب چه بهتر ! از حافظ شيرازی كه نور علی نور است

اما جواب ما را نداديد؟

كدام جواب ؟

مشكل آقا پسرها را

ای بابا چقدر گير ميدين شما ! آن مشكل هم رفع می شود ديگر

چه انگيزه ای باعث شد وارد كارزار انتخابات رياست جمهوری شويد؟

خدمت به خلق الله و ديگر هيچ

شما با چه پشتوانه ای می خواهيد با اين هم رقيب قدر در بيفتيد؟

اول خدا ، دوم لسانم كه برنده تر از شمشير است و نرم تر از پنبه

منظور از لسان ؟

كافيست به بنده امكان سخن دادن بدهند همه ی مردم را مسحور زبان خود خواهم كرد . در من صميميتيست كه پير و جوان و خرد و كلان را جذب می كند

ولی اينگونه كه مشاهده شده است شما هم مخالفان خاص خودتان هم داريد؟

البته كه مخالفان دست از سر بنده بر نخواهند داشت . ولی من با تكيه بر قدرت حضرت حق پيروز و سربلند خواهم شد

آيا اعضای كابينه خود را هم تايين كرده ايد؟

چند تن از آنان مشخص شده است البته بنده دوست داشتم كابينه ام از نيروهای بومی باشد يعنی بيشتر ديری و بو شهری باشند ولی مشاورانم نظر داده اند كه از استانهای ديگر هم استفاده شود فعلا معاون اولم مشخص شده است آقای اسماعيل تبادار استاندار فعلی بوشهر وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی استاد شجريان ،رئيس محيط زيست ماهايا پطروسيان هنرپيشه به نام كشور

نقش زنان در كابينه شما ؟

زنان در كابينه من نقش به سزايی خواهند داشت .من تصميم دارم وزارت زنان راه اندازی كنم كه اين در نوع خود بی نظير است .

آقای كروبی در گفت و گويی گفته اند كه به هر ايرانی ۵۰۰۰۰۰ تومان ماهانه حقوق خواهد داد، جنابعالی چی ؟

چقدر؟

۵۰۰۰۰ تومان !

شما ۶۵۰۰۰ تومان بنویسید.بنده ۶۵۰۰۰ تومان خواهم داد

۱۵۰۰۰ تومان بيشتر ؟!

بله ،دقيقا!

اين همه پول از كجا می آوري؟

از همان جايی كه آقای كروبی می آورد!!

شيخ طالب به چه هنری علاقمند است ؟

شيخ طالب به چه هنری علاقمند نيست !؟ از هر انگشت بنده هنر می ريزد. سينما ، تاتر ،كونگ فو ، نقاشی وووو

ولی كونگ فو جزء ورزشهای رزميست.

ورزش و هنر از يك خانواده اند . هنر ماده است و ورزش هم نر .

و شما هم  اينگونه كه مشخص است به هنر ارادت بيشتری داريد. هم سهم به سزايی در كابينه تان دارد و هم وزارتخانه ای به نامشان قرار است بنا بگذاريد.

بوی شيطنت از سؤال هايتان می آيد ...اين خبرنگاران خيلی ناقلا هستند

چرا ؟

خب ديگه بگذريم ...

خب جناب شيخ اگر اجازه بدين از حضورتان مرخص شويم

اجازه ما دست شماست

اگر پيام خاصی داريد بفرماييد

بقول شاعر كه می فرمايند:گر طالب فيض و دانشی و نوری / گر دشمن بنگ و منقل و وافوری / رآيی بده تا صبح قيامت بنشين / در سايه ی شيخ طالب عاشوری ...

+نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت17:35توسط علی هوشمند |
روزگار آدم کش ها

 

این گزارش دردناک را دوستان جوان همکار در نشریه پیغام نوشته اند.آرمان حسین آبادی و مصطفی فرامرزیان. هر دو خود شاهد این صحنه ی دردآور بوده اند.هر دو مسافر اتوبوس مرگ .می خوانیم:

 

ساعت 3 بعد از ظهر بود  همه سعي مي كردند سريع  خود  را در اتوبوس بوشهر تهران رها كنند . فقط يك نفر بود كه آهسته آهسته مي آمد و توجه اي به گرما نداشت . به نظر ميرسيد بليط آخرت را دست محكم مي فشارد صورتش كبود و ورم كرده بود . معلوم نبود به چه فكر مي كرد ولي مطمئنا به هر چيزي فكر مي كرد جز مرگ . براي فرار از گرما طاقت فرسا خودم را روي صندلي رها كردم . كولر اتوبوس روشن بود و فرصت خوبي بود براي لذت بردن از زندگي . چشمانم را بستم ولي وقتي دوستم از راه رسيد و سلام و احوالپرسي گرمي با هم داشتيم نا خود آگاه  آن مرد جوان را ديدم . به نطرم رسيد خيلي درد ميكشد . خواستم از روي كنجكاوي ماجرايش را بپرسم ولي ترجيح دادم حوصله كنم زيرا تا مقصد راه زيادي در پيش بود غافل از اين كه مقصد او جاي ديگري است !

اتوبوس راه افتاد و همه آرام گرفتند ولي او انگار قرار نداشت . ديدم دوستش آمد و زيراندازي را كف اتوبوس انداخت . با ناله اي سوزناك كف اتوبوس خوابيد .همراه با صداهمه برگشتند و اورا نگاه كردند ولي در نگاه همه ي آنها تنها حسي كه بود كنجكاوي بود . بالاخره فهميديم ماجرا چيست . زيرا پچ پچ ها شروع شده بود . سرم را جلو بردم و به حرفهاي دونفري كه جلوي من بودند گوش سپردم . آن كه جا افتاده تر بود رو به دوست جوانش كرد و گفت : بيچاره 3 روز پيش تو همون اتوبوسه بوده

- كدوم اتوبوس؟

- بابا هموني كه تصادف كرد . پونزده نفر توش مردند . ولي اين يكي زنده مونده...

- حتما خدا خيلي دوسش داشته !

من به اين دوست داشتن ها هميشه شك داشتم اگر دوستش داشت چرا اينقدر درد مي كشيد . باز ناله كرد. خواستم او را دلداري بدهم ولي همراه داشت . آخر به من چه مگر من فضول بودم . شايد اصلا تحويلم نمي گرفت . شايد سرم داد ميزد . شايد فكر ميكرد من از صداي ناله هاي ممتدش عصبانيم كه سؤال پيچش ميكنم .

ديدم دوباره دو نفر جلويي شروع به صحبت كردند . حتما اخبار تازه اي داشتند . دوباره سرم را جلو بردم تا بشنوم . مرد ميانسال شروع كرد به توضيح دادن :

- رفيقش ميگه كارگر گاز كنگانه . يه روزهم تو بيمارستان بستري بوده ولي مرخصش كردند

- چرا بيمارستان مرخصش كرده اين كه حال و روز درستي نداره

- نمي دونم شايد پول نداشته . ولي بيمارستان كه الكي كسي رو مرخص نمي كنه !!

- تنهاست ؟

- نه . همكارش با هاشه ميگه خونوادش تهرانن . مي خواد ببرتش اونجا پيش خونوادش .

- چرا خونوادش نيومدن ببرنش

- نميدونم شايد نميتونن . مشكل دارن.

- ااا چرا با هواپيما نبردنش ؟

- اتفاقا گفتم بهش .گفتم مگه چقدر پولش ميشد كه اينقدر زجرش ميدي ؟ همراهش گفت كه مسئله اين نيست مداركش رو موقع تصادف دزديدن .

- من باور نمي كنم

سرم را عقب كشيدم. ديگه به پيچ و خم هاي جاده ياسوج رسيده بوديم . سردرد گرفته بودم . حالم زياد خوب نبود . صداي ناله هاي مرد جوان هم بيشتر شده بود و مسافرها همه شاكي بودند . نگاه ها تغيير كرده بود . ديگر كنجكاوي در آن چشمها ديده نمي شد تنها احساسي كه بود  خشم بود . به هر حال شب شده بود و مي خواستند بخوابند . با سر و صدا كه نمي شد خوابيد . آدم نياز به آرامش داره . امان از اين نياز هاي آدميزاد .

ناگهان راننده آمد سروقت مرد مريض احوال و با صداي بلند كه همه بشنوند گفت :

- چيكار ميكني ؟ همه مسافرا شاكين . ميگن سر و صدا ميكني . نمي ذاري بخوابن .

- نه . من و سر و صدا ؟ حالم بده ، ولي ناله نمي كنم .

با ناله اي بلند از جاش بلند شدو به اطراف نگاه كرد . چشم تو چشم همه . و با داد پرسيد من صدا دادم ؟

راننده گفت من نمي دونم اگه دوباره مسافرا اعتراض كردند هميجا تو بيابون پيادت ميكنم .

با خودم فكر كردم كه شوخي كرد يا واقعا پياده اش ميكند ؟چه فرقي ميكرد ؟ اگر حرفش را عملي هم نمي كرد قلب آن مرد را شكسته بود .

دوباره مرد شروع كرد . ديگر ناله نميكرد . التماس ميكرد . با حال زاري از سر دردميناليد ولي نه بيشتر شبيه زوزه بود تا ناله. رو به همراهش كرد و گفت دارم ميميرم .همراه زياد جدي نگرفت . با اين كه ساعت ها ناله كرد گريه كرد التماس كرد تنها فداكاري كه ميشد پيشبيني كرد اين بود كه مسافران دندان روي جگر بگذارند و اعتراض نكنند تا آقاي راننده ي وظيفه شناس مرد را پياده نكند .

من خوابم برد ولي آخرين لحظات قبل از خواب را خوب به ياد دارم . جوان زخمي شروع كرد به آواز خواندن . چند نفري خنديدند . و بعد آرام گرفت و خوابيد . خدارا شكر كردم كه خوابش برد . حالا ديگر مي توانستم بي سر و صدا بخوابم .

بالاخره اتوبوس ايستاد . هوا گرگ و ميش بود و براي نماز صبح ايستاده بود تمام اطراف بيابان بود. همه بيدار شدند و به طرف مسجد رفتند . ولي او هنوز خواب بود . يكي از مسافران كه ظاهرا دوره ديده حلال احمر بود نبضش را گرفت ولي پيدا نكرد ديگري سر روي سينه اش گذاشت ولي او ديگر قلبش نمي زد . مدتي بعد صداي آمبولانس به گوش رسيدو جسد را سوار كرد  . يكي داشت غر ميزد كه اينجوري دير ميرسم و از كارام عقب مي مونم . زني كه جلو نشسته بود آرام و زير لب چيزي را زمزمه ميكرد.

اتوبوس دوباره راه افتاد . مثل همان اول . حتي جاي آنها هم خالي نماند . سريع صندلي ها با مسافران جديد پرشدند . انگار كه از اول هم نبودند و هيچ اتفاقي هم نيفتاده بود .

چيزي نگذشته  بود كه يكي از مسافران  گفت خدابيامرز گفت دارم مي ميرما و خنديد. وقتي ديد همه برگشتند و نگاهش كردند خودش رو جمع و جور كرد و گفت :به خدا من آدم دلسنگي نيستم ، چند وقت پيش يه جوجه رنگي داشتم كه مرد ، كلي براش اشك ريختم ولي نمي دونم چرا الان به حال اون خدابيامرز ميخندم .

يك نفر ديگه بلند بلند گفت حيف كه تهران كار داشتم وگرنه با پس گردني تو بيمارستان پيادش مي كردم . در همين حيث و بيث كمك راننده را ديدم كه كاغذي در دست گرفته و نوشته بود مردي در ماشين حالش بد شده بنابراين آنها اورژانس را خبر كردند و وي را پياده كردند .

آن را داد به مسافران امضا كنند . يكي گفت اين كه دروغه . اول مرد بعد شما پيادش كرديد تازه اونم بعد از گدشتن از شهر هايي چون اصفهان كه مي تونستيد كنار يك بيمارستان نگه داريد و پيادش كنيد .ولي كمك راننده در كمال خونسردي گفت همراه داشت به من چه ؟بقيه هم تاييد كردند و نگفتند شايد همراهش ديوانه بود .

3سه ساعت بعد از خواندن نماز به ترمينال تهران رسيديم جالب اينجاست كه در اين مدت  بدون اينكه قرار باشد كسي بازخواست شود، همه دلايل قانع كننده اي آوردند و ثابت كردند در مرگ انساني كه ساعت ها كنارشان جان داد شريك نبوده اند. انگار كه همه دچار نوعي عذاب وجدان دروني شده بودند.

تراژدي به پايان رسيد. و يك انسان به همين سادگي از دست رفت. شايد مقصر نه بيمارستان فاطمه زهراست كه يك مصدوم را به حال خود رها كرد، نه دفتر هواپيمايي كه براي او بليط صادر نكرد، نه راننده اي كه او را در بيمارستاني بين راه پياده نكرد، و نه خانواده اي كه كه به سراغش نيامد. مقصر منم كه...

+نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت21:8توسط علی هوشمند |

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

http://mozikali.blogfa.com/