زیبا شکیل و باطرح هایی که زحمتش بر دوش هنرمند شیرازی خانم رحمت آبادی بود .
و اما بشنوید از بدقولی های من . راستش کتاب جناب کافی رو دیر از زیر چاپ بیرون آوردم . مدتیه که سرم خیلی شلوغه . چاپ دو تا هفته نامه و یه انتشاراتی امونم رو بریده ...بدقولی این چاپخونه دارها هم یه طرف . خلاصه اینکه بعد از هفت هشت ما جرئت کردم که به کافی زنگ بزنم که کتابت اومد بیرون ...
و کافی که طبق معمول بچه نازنینیه قبول کرد که همچین هم بدقول نیستم .
ترانک های کافی کارای بسیار زیبا و قابل تاملیه و خواننده رو به یه حظ زیبای دلکشی میرسونه . حظی قابل درنگ و تامل . چند تا از این کارا رو براتون انتخاب کردم که میخونیین . بسم الله :
<هم سر>
همسرم غزل می گوید
من طرح می نویسم
ما تفاهم نداریم
در تساوی مصرع ها
<عفیف آباد>
دختران پسران خیابان عفیف آباد
دماغ ها جراحی شده اند
ریش ها طراحی شده اند
<حرام>
سپور
لزج زباله ای را بیرون کشید
پزشکی قانونی
چهار ماهه اش دانست
<کیمیا>
شیشه ی عطر خالی می شود
جانباز شیمیایی می میرد
من و تو زنده می مانیم
سطل آشغال پر می شود
< تفاوت >
تو شکوه لحظه ی دیداری
من
روز سوم مهمان
<عابر بانک>
پای بریده سائل
ترحم عابران را نگزید
کارت عابر بانک
عاطفه ی سرشار رایانه
مرگِ در تنهايي و غربت شاعر
سوگنامهاي براي شادروان شيرزاد محمدآقايي
خورشيد فقيه
سالهاست كه هر چند روزي پس از شنيدن خبر دردناك
«شيرزاد آقايي مُرد!»،دوست بزرگواري از سوئد،تلفني ميگويد:«ديشب با شيرزاد بودم و ذكر خيري هم از شما شد» تا باور كنم كه آنچه قبلاً شنيده بودم دروغ بوده است. و تكرار مكرر همين پيامهاي خوش و ناخوش بود كه مرا اميدوار كرد به اينكه«آقايي» با همهي دردي كه ميكشد و رنجي كه با او عجين شده است،هرگز نخواهد مرد. اما اين بار،خبر«شيرزاد آقايي مُرد!» را به گونهي ديگري شنيدم. آن طور كه ديگر باور نخواهد كرد«ديشب با شيرزاد بودم و ذكر خيري هم از شما شد.»«
شيرزاد» البته خيلي وقت بود كه مرده بود، اما نه آن زماني كه آراسته و متين و موقّر، تند و تيز، كلاسهاي درس دبيرستان«شاهدخت» را در ميان بدرقهي چشماني آرزومند طي ميكرد تا خود را به تنها سالن اجتماعات شهر برساند و براي مشتاقان شعرش ـ شعري در يكي از شعرخوانيهاي رايج شهر بخواند. و نه هم در هنگامهي تير باران اداره متبوعش توسط نظاميان شاه كه او پشت يك ستون سنگي،عزرائيل را به انتظار نشسته بود. حتي لرزشي كه زندگي در تنش نشانده بود و مرگي تدريجي را با دستهاي مرتعشش هجي ميكرد نيز،آغاز مرگ او نبود. او زماني مرد كه سرزمين ايل و عشيرهاش را به گمان علاج درد مزمن خويش ترك كرد تا در ديار غربت، تي پاخورشبه عشقي شود كه او عشق ميپنداشت.شاعران لب دوخته را زياد شنيدهايم،
«ابن يمين» هاي در كُندو زنجير را بيشمار داشتهايم، بردارشدگان و مُثله گشتههاي عالم نظم را نيز همينطور ، اما بيآنكه از عاطفهي نگاه دو چشم نگران و عشق راستين يك قلب تپنده، محروم بوده باشند. آنان زنده ماندند حتي بر چوبههاي دار،زيرا كه در مصاف با طراران و سوداگران عاطفه و عشق، فاتحان واقعي بودهاند. اما حديث آقايي، حكايت ديگري است!!آقايي را از سالهاي نيمهي دوم دههي چهل به اين سوي ميشناسم
. هميشه هم با او و با وساطت قلم و شعر، رابطهاي دوستانه داشتهام، چه زماني كه شاگردش بودم و چه آنگاه كه افتخار همكارياش نصيبم شد. او از معدود معلمين شيرازي مأمور به خدمت در بوشهر بود كه نقش انساني و فرهنگي ماندگاري را بر ذهن و انديشهي بسياري از بچههاي بوشهري هم نسل من و حتي بعدتر،بر جاي گذاشتند. به همين خاطر، نام او براي من هميشه مترادف است با نامهاي ماندگاري همچون پرويز سرخوش، محمد زيّاني، منصور نوراني،مريم صابر، حسامالدين نوبهار، هاتفي، خسرو معيني، توللي، شادروان ثابتان فدايي و ...زماني كه با شيرزاد آشنا شدم، جاذبهي هيچ شاعري فقط به شعرش نبود، سياست،تعيين كنندهي مرز ميان خوبي و بدي آدمها به حساب ميآمد و هنر نيز تنها با ترازويي از اين جنس سنجيده ميشد، ولي در شعر و وجود آقايي، و حتي در نگاه و نظرش به زمانه و محيط پيراموني، چيزهايي يافت ميشد كه تو بي آنكه به درستي قادر به درك و فهمشان باشي،جذب شخصيت او ميشدي، آن هم بي حضور واسطهاي به نام سياست
. و در سايهي همين جذابيت مرموز، آموختيم از آن معلم شاعر آنچه را كه باعث جاودانگي ياد و خاطرهاش گرديد.و اكنون چه دردناك است باورِ نبودِ آقايي
. دردي تازه كه به ناگزير بايد تحملش كنيم،همان گونه كه به تحمل دردهاي بيشمار روزگاران خويش عادت كردهايم.در اين اندوه، به
«مانا»ي شاعر كه جانشين شايستهي پدر شده است، عرض تسليتي دارم و از اين كه ديگر نميتواند شاهد اين باشد كه «در بالكن خانهي روبرو هر شب،/ مردي تنها،/ بيكران اندوهش را،/ در دود سيگاري خلاصه ميكند/ و غمهاي خونين وجودش را ميگريد» (1)، بينهايت متأسفم. روانش شاد و يادش گرامي باد.پينوشت
:1
ـ قسمتي از شعر«مرد تنها» سرودهي «مانا آقايي»چند روز پیش خورشید فقیه خبر مرگ شیرزاد آقایی را به من رساند ....بسیار متاسف شدم و همانجا تصمیم گرفتیم صفحه ای از پیغام را به او اختصاص دهیم و این کار هم کردیم به پاس سعی و تلاشی که او در عرصه شعر و ادبیات انجام داده است ...
به یاد داشته باشم به مانا ی عزیز بگویم که شیرزاد آقایی تنها یک شاعر نبوده است ...اینگونه که دوستان و دانش آموزان وی تعریف می کنند او انسانی به تمام بوده است ... شاعری که دغدغه های انسانی با او همیشه همراه بوده است و آموزگاری و معلمی به معنای تمام در او متبلور ...
مانای عزیز حالا مانده ام برای تو تبریک بگویم یا تسلیت ...
تبریک به خاطر اینکه پدر تو دارای اینگونه خصایل نیک انسانی بود و تسلیت بابت غم از دست دادنش ..
زنده باشی و پایدار

