مرده ام را دارند می برند که بسوزانند
نه هندو یم که چنینم کنند و
و نه در آیینی دیگر که به رسم نیایشان
خاکسترم را بپاشند بر سر دنیا
من شمرابن ذوالجوشنم !
نفرینی همه ی کلماتی که می شناسیدشان
همه ی کلماتی
که در جعبه کبریتی خرد
دارند مرا انتظار می کشند ...
مرده ام را دارند می برند که بسوزانند
ای تاریخ !
لیوان نیمه خالی
لیوان نیمه پر
بر روی میز می گذارم
و از پنجره خیابان را می پایم
ـ دریا به راه افتاده است
با بیرقی سیاه که توفان
او را به اهتزازی خون رنگ برده است
و ماهیان تشنه که آرام
در بهت خیس خیابان شناورند
اینجا کجاست
وقتی اذان بریده بریده است
وقتی صدا چه قرمز
چکه می کند
دریا در این صلواه ظهر چه می خواهد ؟
و ماهیان کوچک غمناک
لب های اعتراض خود را
برای چه
بر شیشه های پنجره ی نمناک
می نشانند ؟
لیوان نیمه خالی
لیوان نیمه پر
و ساعت در بهت ظهر گرما
خاموش مانده است
در کوچه و خیابان
دریا شناور است
دریا که در اتاقم
با ماهیان خسته ی کوچکسال
با کهکشان شیری ...
لیوان روی میز
خمیازه می کشد
من تشنه ام شدید
«دیوان محتشم » نیز
در گوشه ی اتاق
از حال رفته است ...
کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد
راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد
مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ
مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد
"خون نمی خوابد" چنین گفتند رندان پیش از این
کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟
نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند
هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد
پردة عشّاق حاشا بی ترنّم گل کند
شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد
وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود
حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد
خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست
رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد
کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود
حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد
کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد
کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد
حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است
نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد
از شراب مشرق توحید خواهد مست شد
گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد
عید قربان 1388 – دهلی نو
خزان ببرد ز بستان هر آن نگار که بود
هوا خشن شد و کهسار خشک و آب کبود
نگارهای نوآیین ز گلستان بسترد
پرندهای بهاری ز بوستان بر بود
ز کلههای بهاری نه بوی ماند و نه رنگ
ز حلههای بهاری نه تار ماند و نه پود
نهفته نار پدیدار گشت و گل بنهفت
غنوده نرگس بیدار گشت و گل بغنود
ز درد سیب دل، نار گشت خون آگند
ز زخم نار رخ، سیب گشت خون آلود
چو چشم جانان نرگس به باغ چشم گشاد
چو روی عاشق، خیری به باغ رخ بنمود
چو سوگوار بداندیش شاه نیلوفر
در آب غرقه و رخسار زرد و جامه کبود...
قطران تبریزی
« از نستعلیق گیسوان حوا »
گزیده ی شعرهای من توسط انتشارات تکا منتشر شد

باید بروم راه من از کوه و کمرهاست
هرچند که پایان شبم غرق سحرهاست
ساقی! به خدا دور غریبی ست بگردان
دیری ست که در ساغر ما خون جگرهاست
پیمانه به من دادی و گفتی به سلامت
می نوشم از این زهر که لبریز شکرهاست
رفتم به تماشای جمال تو در آتش
دیدم که در آن سوی قیامت چه خبرهاست
وقت است که از آینه بیرون بزنم باز
آیینه ندانست که در من چه سفرهاست
چشم پسران است به اندوه پدرها
اشک پدران است که در خون پسرهاست
دیروز به دست من و تو آینه دادند
امروز ولی نوبت رقصیدن سرهاست
تابستان ۱۳۸۸
...صعب روزي
بوالعجب کاري
پريشان عالمي ...
پایت بگذار تا
ببوسم
چون
دست نمی رسد
به آغوش ...
چه سال خوبی ! حال و روزم را با این غزل علیرضای قزوه تر و تازه کرده ام
خوش به حال من ...
شبانی
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
تمام هستی ام را نذر آن دردانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
فروردین 1388
شوق آمدن بهار همه را از من غافل کرده است .
اول فروردین روز تولد من است
روز جهانی شعر !!!
خنکای نسیم نوروزی گوارای جانتان !

