تبليغاتX
کلمینی یا حمیراء ...
یاد سعدی عزیز !
 

پایت بگذار تا

ببوسم

چون

دست نمی رسد

             به آغوش ...

 

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت0:44توسط علی هوشمند |

چه سال خوبی ! حال و روزم را با این غزل علیرضای قزوه تر و تازه کرده ام

خوش به حال من ...

 

شبانی

 

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

تمام هستی ام را نذر آن دردانه می کردم

 

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

 

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

 

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

 

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد

چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

 

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد

اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

 

 سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

                             فروردین 1388

 

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت1:38توسط علی هوشمند |
 

 شوق آمدن بهار همه را از من غافل کرده است .

اول فروردین روز تولد من است

روز جهانی شعر !!!

خنکای نسیم نوروزی گوارای جانتان !

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت2:13توسط علی هوشمند |
 

باز این چه شورش است ...

                                                                                

لیوان نیمه خالی

لیوان نیمه پر

بر روی میز می گذارم

و از پنجره خیابان را می پایم

ـ دریا به راه افتاده است

با بیرقی سیاه که توفان

او را به اهتزازی خون رنگ برده است

و ماهیان تشنه که آرام

  در بهت خیس خیابان شناورند

 

اینجا کجاست

وقتی اذان بریده بریده است

وقتی صدا چه قرمز

چکه می کند

دریا در این صلواه ظهر چه می خواهد ؟

و ماهیان کوچک غمناک

لب های اعتراض خود را

برای چه

بر شیشه های پنجره ی نمناک

می نشانند ؟

 

لیوان نیمه خالی

لیوان نیمه پر

و ساعت در بهت ظهر گرما

خاموش مانده است

 

در کوچه و خیابان

دریا شناور است

دریا که در اتاقم

با ماهیان خسته ی کوچکسال

با کهکشان شیری ...

 

لیوان روی میز

خمیازه می کشد

من تشنه ام شدید

«دیوان محتشم » نیز

در گوشه ی اتاق

از حال رفته است ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت7:59توسط علی هوشمند |
 

خانه ها و مدارس  مارا بسوزانید اما روح ما نخواهد مرد

یک هنرمند آمریکایی ترانه ی"تسلیم هرگز"را برای فلسطين می خواند

 

 مايكل هارت گیتاریست آمریکایی ،اولین خواننده در این کشور است که ترانه ای درباره تجاوزات اسراییل در غزه می خواند . وی با تاثیر گرفتن از صحنه های کشتار وویرانی که هم اکنون در غزه جریان دارد ،ترانه ی خود را به روحیه ی تسلیم ناپذیری فلسطینیان اختصاص داد .

 وی سراینده وآهنگساز ترانه ای است که پدیده ی تجاوزات اسراییل علیه فلسطینیان را بازگو می کند ، تجاوزاتی که قربانیان خود را در هیاهوی بمب های منوری که شب های غزه و چهره های غیرنظامیانی که در جستجوی پناهگاه هستند را روشن می کند ،از میان "کودکان وزنان " قربانی می گیرد و ویرانی "مساجد ،منازل ومدارس" قابل رؤیت می سازد .

 هارت ترانه ی خود را درفضایی آمیخته از غبار برخواسته از ویرانه ها وبمباران به پایان می رساند و تاکید می کند هنوز صدایی می آید که می گوید ، "امشب در غزه .. بدون نبرد .. هرگز تسلیم نخواهیم شد ".

 گفتنی است که هارت کارهای مشترکی با برجسته ترین هنرپیشگان آمریکایی مانند ويل سميت ، ناتالي كول ، جسيكا سيمبسون و دیگران دارد . هارت با انتشار بیانیه ای که نسخه ای از آن چهارشنبه 14-1-2009 در اختیار خبرگزاری "أمريكا إن أرابيك" قرار گرفته است می گوید : " به خاطر این همه پشتیبانی ، و دعایی که برای مردم غزه می شود مراتب امتنان خود را به شما اعلام می دارم ".

 وی افزود روی سایت اینترنتی وی آمده است : "خواهشمند است پس از دانلود کردن این ترانه...بهای آن را به سازمان های خیریه ای که درزمینه کمک به مردم فلسطین فعال هستند پرداخت کنید ".  وی خواهان پرداخت مستقیم مبالغ به آژانس کمک رسانی به پناهندگان فلسطینی وابسته به سازمان ملل متحد (آونروا) شده ، واز هواداران خود نیز خواسته است به منظور پایداری در برابر تجاوزات اسراییل به فلسطینیان کمک های مالی کنند .

ترانه "تسلیم هرگز":

 

 تشعش نور سفیدی دیدگان را کور می کند

وآسمان غزه را شب هنگام روشن .

 مردم برای یافتن پناهگاهی سراسیمه اند

آنان نمی دانند آیا مرده اند ویا زنده اند

و تانک ها وهواپیما در راه .

 آتشباران ویرانگر در پیش

دیگر چیزی باقی نمی ماند

فریادی دود را می شکافد :

 

تسلیم هرگز

امشب تسلیم بدون نبرد هرگز

 

خانه ها  ومدارس مارا بسوزانید

اما روح ما نخواهد مرد

ما زانو نخواهیم زد

امشب تسلیم بدون نبرد هرگز.

 

زنان وکودکان شب های پی در پی کشته می شوند وجان می سپارند

در حالی که رهبران واهی در سرزمین های دور دست

به سخت پراکنی مشغولند ،

اما سخنان ناتوان آنان سودبخش نیست ،

هنگای که بمب ها همچون باران اسیدی فرو می بارند

 

با این همه در میان آمیخته ای از اشک ، خون ودرد ،

بازهم می توانی بشنوی صدایی را که فضای دود آلود را می شکافد ،

و می گوید تسلیم هرگز

امشب بدون نبرد تسلیم هرگز

 

 خانه ها  ومدارس مارا بسوزانید

اما روح ما نخواهد مرد

ما زانو نخواهیم زد

امشب تسلیم بدون نبرد هرگز

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت13:54توسط علی هوشمند |
 

 ترانه یی برای سمرا ء

 

دختر کو چکسالم سمرا ء !

گفته بودم عروست کنم

و درد دود عود و بوی هل

بفرستمت خانه شوهر !

گفته بودم گرانبها ترین جواهر

را جهیزیه ات کنم

آنگاه که تو را در هلهله ستارگان

می فرستم  به خانه ی بخت  

گفته بودم

آسمان را

گفته بودم زمین را ...

 

دخترکم سمرا !

که 4 بهار خونرنگ بیشتر

از تولد خنده ات نگذشته بود

گفته بودم تو را بسپارم

به ماشین گل زده یی

جوان رعنایی

فردای تابناکی ...

 

دریغا دخترکم سمرا..

دریغا  آرزوی ناتمامم سمرا ...

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت1:9توسط علی هوشمند |
                                      

برای منوچهر آتشی

        

                                                 

 هميشه اين پيراهن

بر تنت می آيد

هميشه اين عينک بر چشمهات

هميشه اين سبيل ...

 

قشقرق کلمات

و مصرع های بی تاب

آويخته بر طناب تصاوير

هميشه اينگونه بودی

شاعری شگفت

که از بازيگوشی واژه ها و

تفکر ايلياتی اجدادت بر می گشتی

از انسان بی ملاحظه ی شفاف

 

هميشه اين پيراهن

هميشه اين لب

هميشه اين زمزمه

که می ريخت در هوا

و تن می شست در بيکرانه ی رفتارت

و خط می کشيد روی عبور شب

 

هميشه اينگونه بودی

اينگونه می آمدی

از سطور مطنطن

تا متن را از خلاء حاشيه برانی

و روايتی بپاشی

در صفحه ای سپيد

که فردا روزی ديگر

آتش فشانی باشی

بر دست های جغرافيای کاغذ

 

هميشه اين آتش

هميشه اين آتشی

فروزان است

آقای آتشی !

بيا تا دير نشده سيگاری

و در مهربانی نگاه هم خوب بنگريم

و سر بگذاريم روی شانه ی سنگ

و زار زار بگريزيم

تا دامنه ی هميشه ی شقايق ها.

 

 هميشه اين پيراهن

هميشه اين بندر

هميشه اين دريا

رفتار تو هميشه می گذرد

از اين کوچه تا آنجا که

گل ابريشم

مست می کند روياهامان

و بيدار می کند عطر تو را

در مشام کلمات

 

هميشه تو می گذری

اينجا...

و صدايی خش دار

بر می خيزد از اين راديوی قديمی ...

  

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت23:3توسط علی هوشمند |
 

 بیمارستان 

 

۱ )

 

بیمارستان کبود  بیمارستان

تابوت  مرا سرود بیمارستان

انگار مرا جنازه می زاییدند

بدرود و درود بود بیمارستان

 

 ۲)

 

با ما عمری  رفیق بیمارستان

در کار دوا دقیق بیمارستان

دندان مرا بکش بیندازش دور

دردیست مرا عمیق بیمارستان

 

 ۳)

 

آغاز غمی غیور بیمارستان

پایان  پل عبور بیمارستان  

این نسخه ی عاشقانه لطفن برسان

از گهواره به گور،  بیمارستان !

 

  

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت21:7توسط علی هوشمند |
 

                    

از این عصای مزاحم

دست بردار

پدر !

بیا و با شانه هایم

گلاویز شو

برخیز !

تا داد خود را

از تامین اجتماعی باز ستانیم

و از پارک های خستگی

سری به دریا بزنیم

ما که سرخوردگان همیشه ایم  

همیشه ...

 

سنگ

سنگ

سنگ

قاتل برادرانم شد

 و کلاغ دشنام سیاهی بود

که از دهان این به آن

شلیک شد

تا یکی به تاریخ سرخ بشکوفد

و دیگری در بزنگاه تاریک

زوزه  بکشد

 

پدر

دستم

دهانم از کلمات فراریست

و خون روی صورتم دلمه بسته است

نفرین به سنگ

نفرین به کلاغ

نفرین به من

که قدر تو را

به عقلم قد نمی کشید

 

در کارخانه بودی

که خون مادرم از چرخ دنده های درد

روانه شد

تا از پشت چرخ خیاطی

در چارچوب قابی جا خوش کند

بالای آن طاقچه ی قدیمی

در کارخانه بودی که

 در کار  خانه شدی  

و بیمه که ناتوان بود از پرداخت حقوق تقاعد

ما را به صندوق صدقات پرتاب کرد

و آن روز بود که ما فهمیدیم        درد بی پدری را

  مزه ی نان بربری را           زخم لای استخوان را

و مانکن شدن پشت ویترین را     و آدامس خروس نشان را

و تف شدن در پیادرو خیابان را ...

و گفتیم حالا که اینطور است

 بیا تا سری بزنیم

به آخر الزمان

ببینیم آنجا چه خبر است ؟

 

بمب

بمب

بمب خبری

چه خبر است پدر آنجا ؟

تو که سالها رفته یی

و از سد سانسور

و سپاس ها و مراسم تجلیل ها گذشته یی

و گذشته یی

و گذشته یی

چه گذشته یی !!

 با آن شال و کلاه همیشگی

و جلیقه یی که به مرگ پهلو می زد

و مرگی که دست در جیب جلیقه ات

جادوی شگفت آن سیب نخستین را

به یاد می آورد

که دندان زده باقی ماند

در این دیس نمایان ...

 

از این عصای مزاحم

دست بردار پدر !

بر خیز

خیاط ها به جان کلمات افتاده اند

و دلاک ها دلال های سرخوشانه ی ملالند

و علائم راهنمایی و رانندگی

از پشت سر می افتند و می میرند

و خیابان یک طرفه گاز می دهد  تا گورستان

زیر زبان هر درختی قرص سیانوری است

زیر زبان هر فرشته قرص ایکسی

زیر زبان هر دختر مدرسه یی

نشئگی دشنامی !

 

و نفرت است که

بیداد می کند

و یهودا برادرم

گستاخ  ، نه رحمی به روز سیاه تو دارد

و نه رویی به کودکی فرهمند من

ملا ل/ خیال / محال /

نه ... محال است

محال

و همینگونه در محال است است که یکی پس از دیگری

برادرانم

هر یک به هیات چیزی

مشکوک می زنند

در این گرگ و میش شامگاهی

 

بمب / بمب / بمب

از صندوقخانه نمور قدیمی

صدای انفجار پیاپی

استخراج می شود

قاب ها

آینه ها

گلاب پاش ها

فرو افتاده اند

و خیل زنان حرمسرا

وحشت زده در هم می لولند

انگار از خواب کهف برخواسته اند ضعیفه ها

- بیچاره ضعیفه ها

- امان از دست ضعیفه ها

- فغان از دست ضعیفه ها

پرانتز باز :

( این ها را سلطان صاحبقران می گفت

در پلان ها ی بعد از یک هماغوشی شوخ

یا در آخرین سکانس وقتی که  از سرشماری نفوس حرمسرا

برمی گشت ).

انگار از خواب کهف برخواسته اند ضعیفه ها

تا در زیر بمباران

به همدیگر رشک بورزند

و گیسوان هم را بکشند

و یکدیگر را تا پای جان

بزنند

بکشند

تا نشئگی حرمسرا را

برای سلطان صاحبقران

حرام کنند

تا سلطان

دل و دست دستور به عکاسباشی نداشته باشد

 برای ثبت و ضبط آخر الزمان

لعنت بر این صنعت سینماتوغراف پدر !

لعنت به هر چه که ثبت می کند

ضبط می کند

کار خبط می کند

 

برخیز پدر!

 این عصای موریانه خورده را

رها کن

برخیز

تا سری به تامین اجتماعی بزنیم

سری به صفحه ی نیازمندیها  

ما به درمان ارزان نیاز داریم

در روزگار سرطان زایی اسطوره ها !

منگی قرص والیومی غنیمت است پدر !

 همسر مادرم !

آدم !

 

 

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت18:16توسط علی هوشمند |
 

                             به بهانه انتشار صاعقه در فنجان و با یاد تیمور ترنج عزیز

          

         

شنیدم صاعقه در فنجان زنده یاد تیمور ترنج توسط انتشارات تکا منتشر شده.

صاعقه در فنجان گزیده یی از اشعار گفت و گو ها و مقالات تیمور ترنج است که کار  جمع آوری  آن به عهده من بوده آن هم به پیشنهاد و  همت شاعر همیشه و همواره علیرضا قزوه ی عزیز . امیدوارم هر چه زودتر این کتاب به دستم برسد .

با تیمور عزیز خاطرات بسیاری دارم . شب های شرجی و شعر  بوشهر  ُ کنگره ها ، مسافرت ها  و شب نشینی ها و شعرخوانی های بسیار.

ترنج از آن دسته شاعران نازنینی  بود که گوهر تابناک انسانیت در روح و جان شکوهمندش متبلور بود . شاعری درد کشیده و ارجمند که زود از جمع ما رفت .

با این دو تصویر بالا هم خاطرات بسیاری دارم . بیمارستانی در تهران.  در آخرین روزهای زندگی ترنج !

 از راه نرسیده گلایه های خانم مهربان و فداکار ترنج ....

یاد ترنج و آن روزها به خیر . ..

                              

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت2:33توسط علی هوشمند |

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان

http://mozikali.blogfa.com/