سلام
تازه از سفر هند برگشته ام . با همسفران همدلی چون جناب سهیل محمودی عزیز ُ استاد گرمارودی افشین علاء عبدالجبار کاکایی ناصر فیض محمد رضای عبدالملکیان سعید آقای بیابانکی و ....که به مدد نفس گرمشان این سفر به خوشی و شادمانی گذشت .
سختی و رنج این سفر فرهنگی را تمام و کمال کاکایی و قزوه عزیز تحمل کردند تا این کاروان با حضور در نشست های فرهنگی و بازدید از این کشور شگفت با موفقیت و شادمانی به وطن برگردند.
قصد دارم در پست های آینده گزارشی از این سفر بنویسم .
تا چه پیش آید ....
گفتم: آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وآن که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه، ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت! کز دلت، به در نکنم
سخت تر ز این مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی!
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان؟
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی!
کنار دست تو
ميافتم و
تمام شب طفره ميروم
تا بامداد تابناك
بتابد
از پشت پلكهايت
و خميازههاي مستور
از پشت پرده ها
گر بگيرد در آهنگي لاجوردي
كه برميخيزد از تناسب
سپيد اندامت
كنار دست تو ميافتم
و شب را تورقي كوتاه ميزنم
كوتاه
... كوتاهشايد حنجرهاي زلال بخواند
آوازهاي خفتهي خاموش
و آنگاه آسمان
از چارچوب پنجره برخيزد
در اتاق خواب
كنار دست تو
آنجا كه من هميشه ميافتم
و تمام شب را طفره ميروم
تا بامداد تابناك
از طرح سپيد اندامت
برخيزد به خنياگري
...
شب خوش
!كنار دست تو
تا صبح
...پلنگ
به ماه فکر می کند
همسنگرم
به تفنگش
و من
عطر تو را رصد می کنم
ماه بر سر قله
در فراز است
برادر رزمنده ام
در آغوش تفنگش
به خوابی ارغوانی رفته است
و من همچنان دارم
به تو فکر می کنم
الیس صبح به قریب
ماه چادر مشکی من !
الیس صبح به قریب !
سلام
رفته بودم یه یه جزیره دور ! نه دسترسی به اینترنت داشتم و نه خبری از دنیا و روزگار
من و
من و
تنهایی !
حالا که آمده ام تا بهار نشسته است روی این کیبورد
و مانیتور و هر چه که در این جهان کوچک است .
بهارتان مبارک
شادی هایتان افزون !
از من چه مي خواهي از اين تکرار در تکرار
اين ساعت نفريني مصلوب بر ديوار
از من ، از اين تلخي که در مه گم شد و در دود
از من که از شب پر شدم ، از لذتي بيمار
چشمم نه شکل روشني از صبح آينده
بغضم نه طرح خاطري از پار يا پيرار
ابري سياه و خسته و مکروه و بي برکت
باغي تهي از برگ و بار و « از تهي سرشار »
در من نمي خواند کسي جز سايه اي موهوم
اين شوم ،اين نفرين شده ،اين تلخ ناهشيار
سقف شبم کوتاه مثل لايه هاي دود
صبحم شبيه شب ،شبيه سايه هاي غار
دستم نه در رويش نه در پويش نه در کوشش
چشمم نه در کاوش نه در ديدن نه در ديدار
از من چه مي خواهي از اين من نيستم اينجا
از من چه مي جويي از اين من نيستم بيدار
ایکاش دستی می رساندم تا بر خورشید ...
نه گوشه ی دنج کافی شاپی !
نه غروب دلتنگ پارکی !
از بغداد
زوزه ی گرگ
می وزد
ای امام زمان !
مرا به محبوبم
برسان ...
در محاصره ام
نه بی سیمی !
نه قمقمه آبی !
تمام راههای مواصلاتی مسدود است
تلی از کاسه های سر و
ابری از
پریشانی پر
سر
سر است که در فراز است
و لب است که در نماز شکسته است
در محاصره ام
سر رفته ام از خاکریزها
و آتشبازی همسایه ها
و تشنه گی بدجوری آزارم می دهد
سنگر به سنگر
برادرهای ارغوانی
و لاله های آتش
که شعله می کشند در بوره ی باد و
نم نم باران
در محاصره ام
در محاصره گردانی از کافر
و شمر لعین است که می تازد
و برق می انداز د
چشمها و چکمه های دریده اش را
با خون برادرهایم
پای به رکاب آمده ام
سنگر به سنگر
زانو به زانو آمده ا م
تا ای وای وای وای !!
سقای تشنه کامان
ای وای تشنه کشتند
ـ « در پرده نخواندم این نوحه
که نسیم خود به روضه همی خواند
به رسم قدیم ...»
و برادران مجروحم
که بی دست سینه می زدند
به چه شوقی !
در محاصره ام شدید
نه زن دارم نه فرزند و نه خونه
تو را هی می کنم هر شو بهونه
بهونه ت می کنم تا جون بگیرم
سرم تو دامنت باشه بمیرم ...
در محاصره ام
نه مشک آبی
نه قوطی کنسروی حتا
نه « با نوای کاروانی »
نه قبضه ی تفنگی
نه صدای « آهنگرانی »
جهنم است جهنم
فرات سرابی است
در حاشیه
نقش بر آبی ست ...
و تیری سه شعبه نشسته است در تابلوی روبرو
و سر جوان نوخطی
در دامن آفتابی آفاق
همچنان امیدوارم می کند که محاصره اشقیا ء
علی یوم القیمه ادامه دارد .
نه ! تمام شدنی نیست
تمام شدنی نیستم
در محاصره ام
نیروی کافی نیست
سلاح کافی نیست
آبی کافی نیست
پس من هنوز در محاصره ام
و زوزه ی خولی و شمر لعین
را می شنوم
در محاصره ام
شدیدا تشنه ام
دلم برایت تنگ شده است
تا مقتل بعد
برایم از آن لبخندهای معصومت بفرست
من حتما از میدان بر خواهم گشت .
ای مو قربون حنای پشت دستت !!
آیا آن محضردار وکیل است
تا تو را با یک جلد کلام الله مجید و
دوازده شاخه گل محمدی
به عقد دائم این سرباز کوچک اسلام در آورد ؟ !
نوکر خودت :
غلومعلی عاشق پیشه
اعزامی از روستای مغدون
بخش بردخون ازتوابع بوشهر
ـ صلوات حضار !

این راه میرود
این راه کز نخست
می رفت مستقیم
این راه
راه سرخ
این جاده ی هماره
این فرصت شگفت به هنگام
همواره می رود
همواره می رسد
این خط ادامه دارد
این خط سرخ جاری
کز سطر های سرشار
آرام میچکد
آرام می رود
تا متن های بیدار
تا شعرهای روشن
این جاده می رود
این راه در ادامه ست
این راه
راه جاری
این راه همچمنان ...
عطر حسین می وزد
دل می زنم به دریا
سر می دهم به راه
آنگاه
من سر به راه می شوم و
راه می روم
در راه
این راه همچنان
این راه ناتمام ....
...................................................
این هم یک شعر عاشورایی دیگر از من
گفتم شهید می شوم
اما
نشد ،
نشد
این را فقط برای تو می گویم :
این دست نو شدن ها
کم دست می دهد ...